تبليغاتX
لوتوس

دست ها و پاهایم کوچک می شوند، خودم را می بینم  کنار بابا. دستهایم حلقه شده اند دور گردنش. دور وبرمان ریخت و پاش است. مامان می آید و می رود و من هربار لبخندی به پهنای تمام صورتم به او می زنم. به بابا نگاهم می کنم. آروم می پرسم: پس کی تمام می شود؟  "تمام شد." چشمانم برق می زنند. بادبادک را به دست می گیرم و می روم.

پسرک نزدیک می شود. از من بزرگ تر است. نگاهی به سرتاپای من می اندازد و می گوید "می خواهی بادبادکت بالاتر برود؟" سری تکان میدهم و نخ بادبادک را به دستش می دهم. ناگهان شروع به دویدن می کند، با سرعت هر چه تمام تر. بهت زده نگاهش می کنم. کاری از من ساخته نیست. برمی گردد، می خندد و دست آخر دوستش را از پشت درخت صدا می زند. حالا هر دو می خندند. کوچک و کوچک تر می شوند و دیگر نشانی از آنها نیست. من بودم ورویای بادبادکی که دیگر نبود. حالا هر روز که از خانه بیرون می روم، اول نگاهی به آسمان می اندازم و بعد نگاهی به تمام پسرهای این شهر. من به دنبال چشمانی که دروغ می گویند، می گردم.

روزهایی که گذشت پر از رویا بودند، رویاهای شیرین. اما من ِ من منتظر تمام شدنشان بود. از همان شبی که کابوسهایم آغاز شدند. به تو گفته بودم که خوابهایم بخشی از حقیقتند، اما تو باور نکردی. از همان روزی که پلک چپم می پرید می دانستم که خبر بدی در راه است. اما این بار خواستم باور نکنم، خواستم مثل تو باشم. باور کنم که ناخودآگاهم این یک بار را اشتباه می کند. اما.... حالا من و تو هستیم و رویاهای دستمالی شده مان. می دانی تا صبح باور نکردم. گفتم حیله ی شب است. اما سپیده، نماز را که خواندم  باورم شد که دیگر تمام شد. باورم شد که بازی خوردم مانند همان روزهای کودکی. نمی دانم چرا سرنوشت من و سرزمینم به بازی خوردن گره خورده است . سرم را روی بالش گذاشتم و به چنار روبری پنجره خیره شدم . بغض امانم را بریده بود. حالا من بودم و بالش خیس. گریه کردم به اندازه ی تمام فریادی  که در حنجره باید خفه اش می کردم. گریه کردم برای تمام لبخندهای این روزهایمان، امیدهایمان، سادگی هایمان و دست آخر برای تمام رویاهای دستمالی شده مان.

چشمانم را باز می کنم. لباس می پوشم. حالم خوب نیست. گُر گرفته ام. همه ی این ها را می گذارم پای حسهای زنانگی ام. بیرون که می روم. سرم را پایین می اندازم، مبادا آدمها را ببینم. مبادا بچه ها را ببینم و لبخند نزنم. من غمگینم، دلزده ام. اصلا چه فرقی می کند... تو فکر کن حال من خوبه، خوب تر از همیشه!

۲۳ خرداد ۸۸

لینک نيلوفر. | دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 19:41 |

من انگشترت را همان روز اول به دست کردم، انگشت وسط، دست راست....اما حالا تو داری به نیمه میرسی و هنوز.... من منتظر جادوی تو هستم، اردی بهشت....

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | 23:37 |

میشه از لحظه ها، آدمها و یا هر  چیزی  که دوست داریم، عکس یا فیلم گرفت. میشه صداها رو ضبط کرد. دستخط ها رو به عنوان یادگاری نگه داشت. اما در مورد "عطر " و "بو" چی؟  ای کاش راهی پیدا میشد که "بو" یا "عطر"ی رو هم که دوست داریم نگهشون داریم. مثلاً بوی بارون رو ریخت توی یه شیشه. روش هم یه برچسب بزنیم "بوی بارون بهار" یا "بوی بارون پاییز". بعد هر وقت که دلمون خواست در اون رو باز کنیم و شامه مون رو پر کنیم از بوی بارون. یا یه شیشه از بوی نوزاد چند روزه.  واضحه که بعضی شیشه ها هم با عطر آدمهایی پر میشه که بو و عطر مخصوص خودشون رو دارند و اون بو و عطر یادآور هیچ کس دیگه ای نیست به جز اون فرد. شاید اگر در بچگیهام چنین امکانی وجود داشت یه شیشه رو هم با برچسب "عطر مامان" پر می کردم. عطری که وقتی بزرگ شدم - و البته هنوز هم - سراغش رو از مامانم  می گیرفتم و مامان با تعجب به من لبخند میزد و اظهار بی اطلاعی میکرد از اون  عطر خاص. هنوز هم هر جایی که مشابه اون عطر رو حس میکنم میگم اون چیز چقدر بوی مامانم رو میده و همون بو و عطر من رو میبره به سالهای کودکی.

شما کدوم "بو" و یا "عطر"  رو دوست دارید توی اون شیشه ها نگه دارید؟ روی اون شیشه چه برچسبی میزنید؟ 

لینک نيلوفر. | شنبه دهم اسفند 1387 | 16:43 |

یه سوال، دوست داشتن آدمها "اتفاقی" هست؟  عاشق شدن چی؟ اتفاقیه ؟

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | 9:40 |

این که دیگر دوستم نداری

باشد اما

حتی نمی خواهی

به دیدن درخت نارنج بیایی

که شکوفا شده در حیاط خانه ام؟

 

"شاعر گمنام"

لینک نيلوفر. | جمعه چهارم بهمن 1387 | 23:9 |

هفته ی پیش همین موقع ها بود که دفاعیه ام از پایان نامه ی ارشدم تموم شد....

 

پ.ن. ۱. از همه ی دوستان خوبم ممنونم....

پ.ن.۲.  در این مدت  برای نوشتن در اینجا چندان وقت آزادی نداشتم ولی حالا.... نمی دانم چه چیزیست ولی می دانم که هست! یه چیزی که احساس میکنم دیگر اینجا نمی توانم بنویسم....نمی دانم ... شاید اولشه!!:)

لینک نيلوفر. | سه شنبه سوم دی 1387 | 18:0 |

خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی
لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 9:58 |

میدونم که الان همه خبر دارند که "خسرو شکیبایی" هم رفت...تو این چند روز اصلا دست و دلم نمی رفت که بییام اینجا و بنویسم "خسرو شکیبایی هم رفت"...

 حالا فقط می خوام بگم خیلی خاطره دارم از صداش ، از کلامش،  "سین" هایی که فقط او از پس ادا کردنشون بر می اومد و...

 گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي

خسرو شکیبایی چرا در نمی‌گذرد؟...

چه زود رفت رضای" کیمیا" و "خانه ی سبز" و استاد فلسفه ی عاشق پیشه و آشفته ی "هامون"

 

لینک نيلوفر. | یکشنبه سی ام تیر 1387 | 19:54 |

شاید (رو شاید تاکید دارم) یکی از انواع دسته بندی انسانها اینطوری باشه:

۱. آدمهایی که هم دوستشون داریم و هم قابل تحمل اند.

۲. آدمهایی که دوستشون داریم ولی قابل تحمل نیستند.

۳. آدمهایی که دوستشون نداریم ولی قابل تحمل اند.

۴. آدمهایی که نه تنها دوستشون نداریم که قابل تحمل هم نیستند.

لینک نيلوفر. | جمعه بیست و یکم تیر 1387 | 19:49 |

لابلای علف های خیس، طاق باز خوابیده ام. عاشق این خیسی علف ها و بویشان هستم. باد خنکی از روی دریاچه ای  که در نزدیکیم، اون پایین،  هست و از این جا خوب می تونم ببینمش، عبور میکنه و به من میرسه. این باد، عجیب می چسبه! اونقدر که تنم از این شلوار جین و بلوز آبی رنگی که گشاد هم نیست، بدش مییاد و هوس پیراهن میکنه! از آن پیراهن هایی که دامن پرچین دارند، و کم و بیش نازکند و خنک. اینطوری باد از زیر دامن پیراهن راهی باز میکنه  و دورتادور وجودم میچرخه و تنم رو در آغوش میگیره.

پی نوشت.۱. به غیر از بچگیهام، یادم نمییاد آخرین باری که پیراهن آن هم از این نوعش، پوشیده بودم، کی بوده! دیگه اینکه قراره امروز بریم یه جایی تقریباً مشابه همین جایی که وصفش رفت! دقیقاً پشت یه کوه، در کنار دریاچه. ما پیش پیش حسمون رو از اون جا نوشتیم! البته قبلاً هم رفته بودیم ها :) 

پی نوشت.۲. به صرافت افتادم یه چند تایی عکس از اون جا بذارم. لابلای این عکس ها یه عکسی عنوانش خیلی جالب بود " چادگان ، سوئیسی بر فراز زاینده رود" ! خدایا چقدر اغراق!!:) به هر حال ما احساس کردیم امروز قراره بریم سوئیس!:) هر چند که ما هر کاری کردیم نشد اون عکس ها رو بیاریم  اینجا ولی شاید بتونید اینجا و اینجا  اون ها رو ببینید.     

 سد زاینده رود- چادگان - اصفهان

 

لینک نيلوفر. | چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | 12:10 |