تبليغاتX
لوتوس

تو زنگ میزنی، از "میم" می گویی. تعجب می کنم اما امیدوار می شوم، خوشحال می شوم. فکرهای بد را دور می ریزم. دوباره زنگ می زنی، از اس ام اس جدید "میم" می گویی، بعد دنیا روی سرم خراب می شود، اشک هایم را که ندیدی، دیدی؟ حدس هایم درست بودند.

زانوهایم را توی بغلم جمع کرده ام. روی پوستم دست می کشم، دردم می آید. حس می کنم چیزی باقی نمانده تا روحم. روحم؟ کدام روح؟ خوب که فکر می کنم می بینم آنقدر در خودش جمع شده، مچاله شده که این تن برایش زیادی بزرگ است.

من دلم دوستانی می خواهد که بخندند، شلوغ کنند، داد بزنند. از آن خنده هایی که پشتشان نتوانم غمی ببینم. من دلم می خواهد باز هم وقتی از رویاهایمان حرف می زنیم، باورشان داشته باشیم. اصلا من خودم هم گیر افتاده ام بین رویاهای رنگی ام و واقعیت تلخ و بیرنگ زندگی. این وضعیت عجیب درد دارد. هربار که به رویاهایم پناه می برم واقعیت مثل بختک بر زندگیم سایه می اندازد. همین جاست که این  ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا غمگین می کند.

 این روزها انگار بین زمین و هوا معلقم. پاهایم را که زمین می گذارم، قدم که بر میدارم، زمین زیر پایم سفت و سخت نیست. این برای من دلهره آوره، ترس آوره. این ترس و دلهره تا عمق شب هایم هم نفوذ کرده است.

باز هم بنویسم؟ آنقدر آشفته ام که این سطور برایم مثل کلماتی درهم و برهم هستند، همین. فقط خواستم بگویم من عمیقاً غمگینم برای او، تو و خودم. من عمیقاً نگرانم که این باد مرا با خودش ببرد. راستش را بخواهی، حس می کنم ترک برداشته ام.

  

لینک نيلوفر. | یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 | 23:53 |

ساعت 3 صبح است. نه اینکه آدم شب باشم، نه، هنوز خوابم نبرده. نیم خیز می شم و نگاهی به خیابون و درختهای روبروی خونه می اندازم. فقط سکوت. دلم می خواست کسی از اهالی خونه بیدار بود. اما همه خواب هستند. فکر می کنم به اینکه مثلا کیا الان خواب هستن؟ کیا بیدار؟ داستان می بافم. در همین گیر و دار به پهلو که می خوابم، صدایی می شنوم. گوش تیز می کنم. صدای قلبم هست. انگار اولین بار است که صدای قلبم را با این و ضوح می شنوم. خوب گوش می کنم. برایم تازه و عجیب هست این حس. اما کم کم آنقدر وضوح دارد این صدا، که می ترسم کسی صداش رو بشنوه .اصلا کم کم از این همه وضوح می ترسم. طاق باز می خوابم. دیگر صدایی نمی شنوم...
لینک نيلوفر. | پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 | 16:45 |

دست ها و پاهایم کوچک می شوند، خودم را می بینم  کنار بابا. دستهایم حلقه شده اند دور گردنش. دور وبرمان ریخت و پاش است. مامان می آید و می رود و من هربار لبخندی به پهنای تمام صورتم به او می زنم. به بابا نگاهم می کنم. آروم می پرسم: پس کی تمام می شود؟  "تمام شد." چشمانم برق می زنند. بادبادک را به دست می گیرم و می روم.

پسرک نزدیک می شود. از من بزرگ تر است. نگاهی به سرتاپای من می اندازد و می گوید "می خواهی بادبادکت بالاتر برود؟" سری تکان میدهم و نخ بادبادک را به دستش می دهم. ناگهان شروع به دویدن می کند، با سرعت هر چه تمام تر. بهت زده نگاهش می کنم. کاری از من ساخته نیست. برمی گردد، می خندد و دست آخر دوستش را از پشت درخت صدا می زند. حالا هر دو می خندند. کوچک و کوچک تر می شوند و دیگر نشانی از آنها نیست. من بودم ورویای بادبادکی که دیگر نبود. حالا هر روز که از خانه بیرون می روم، اول نگاهی به آسمان می اندازم و بعد نگاهی به تمام پسرهای این شهر. من به دنبال چشمانی که دروغ می گویند، می گردم.

روزهایی که گذشت پر از رویا بودند، رویاهای شیرین. اما من ِ من منتظر تمام شدنشان بود. از همان شبی که کابوسهایم آغاز شدند. به تو گفته بودم که خوابهایم بخشی از حقیقتند، اما تو باور نکردی. از همان روزی که پلک چپم می پرید می دانستم که خبر بدی در راه است. اما این بار خواستم باور نکنم، خواستم مثل تو باشم. باور کنم که ناخودآگاهم این یک بار را اشتباه می کند. اما.... حالا من و تو هستیم و رویاهای دستمالی شده مان. می دانی تا صبح باور نکردم. گفتم حیله ی شب است. اما سپیده، نماز را که خواندم  باورم شد که دیگر تمام شد. باورم شد که بازی خوردم مانند همان روزهای کودکی. نمی دانم چرا سرنوشت من و سرزمینم به بازی خوردن گره خورده است . سرم را روی بالش گذاشتم و به چنار روبری پنجره خیره شدم . بغض امانم را بریده بود. حالا من بودم و بالش خیس. گریه کردم به اندازه ی تمام فریادی  که در حنجره باید خفه اش می کردم. گریه کردم برای تمام لبخندهای این روزهایمان، امیدهایمان، سادگی هایمان و دست آخر برای تمام رویاهای دستمالی شده مان.

چشمانم را باز می کنم. لباس می پوشم. حالم خوب نیست. گُر گرفته ام. همه ی این ها را می گذارم پای حسهای زنانگی ام. بیرون که می روم. سرم را پایین می اندازم، مبادا آدمها را ببینم. مبادا بچه ها را ببینم و لبخند نزنم. من غمگینم، دلزده ام. اصلا چه فرقی می کند... تو فکر کن حال من خوبه، خوب تر از همیشه!

۲۳ خرداد ۸۸

لینک نيلوفر. | دوشنبه پانزدهم تیر 1388 | 19:41 |

من انگشترت را همان روز اول به دست کردم، انگشت وسط، دست راست....اما حالا تو داری به نیمه میرسی و هنوز.... من منتظر جادوی تو هستم، اردی بهشت....

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 | 23:37 |

میشه از لحظه ها، آدمها و یا هر  چیزی  که دوست داریم، عکس یا فیلم گرفت. میشه صداها رو ضبط کرد. دستخط ها رو به عنوان یادگاری نگه داشت. اما در مورد "عطر " و "بو" چی؟  ای کاش راهی پیدا میشد که "بو" یا "عطر"ی رو هم که دوست داریم نگهشون داریم. مثلاً بوی بارون رو ریخت توی یه شیشه. روش هم یه برچسب بزنیم "بوی بارون بهار" یا "بوی بارون پاییز". بعد هر وقت که دلمون خواست در اون رو باز کنیم و شامه مون رو پر کنیم از بوی بارون. یا یه شیشه از بوی نوزاد چند روزه.  واضحه که بعضی شیشه ها هم با عطر آدمهایی پر میشه که بو و عطر مخصوص خودشون رو دارند و اون بو و عطر یادآور هیچ کس دیگه ای نیست به جز اون فرد. شاید اگر در بچگیهام چنین امکانی وجود داشت یه شیشه رو هم با برچسب "عطر مامان" پر می کردم. عطری که وقتی بزرگ شدم - و البته هنوز هم - سراغش رو از مامانم  می گیرفتم و مامان با تعجب به من لبخند میزد و اظهار بی اطلاعی میکرد از اون  عطر خاص. هنوز هم هر جایی که مشابه اون عطر رو حس میکنم میگم اون چیز چقدر بوی مامانم رو میده و همون بو و عطر من رو میبره به سالهای کودکی.

شما کدوم "بو" و یا "عطر"  رو دوست دارید توی اون شیشه ها نگه دارید؟ روی اون شیشه چه برچسبی میزنید؟ 

لینک نيلوفر. | شنبه دهم اسفند 1387 | 16:43 |

یه سوال، دوست داشتن آدمها "اتفاقی" هست؟  عاشق شدن چی؟ اتفاقیه ؟

 

لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 | 9:40 |

این که دیگر دوستم نداری

باشد اما

حتی نمی خواهی

به دیدن درخت نارنج بیایی

که شکوفا شده در حیاط خانه ام؟

 

"شاعر گمنام"

لینک نيلوفر. | جمعه چهارم بهمن 1387 | 23:9 |

هفته ی پیش همین موقع ها بود که دفاعیه ام از پایان نامه ی ارشدم تموم شد....

 

پ.ن. ۱. از همه ی دوستان خوبم ممنونم....

پ.ن.۲.  در این مدت  برای نوشتن در اینجا چندان وقت آزادی نداشتم ولی حالا.... نمی دانم چه چیزیست ولی می دانم که هست! یه چیزی که احساس میکنم دیگر اینجا نمی توانم بنویسم....نمی دانم ... شاید اولشه!!:)

لینک نيلوفر. | سه شنبه سوم دی 1387 | 18:0 |

خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی
لینک نيلوفر. | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 9:58 |

میدونم که الان همه خبر دارند که "خسرو شکیبایی" هم رفت...تو این چند روز اصلا دست و دلم نمی رفت که بییام اینجا و بنویسم "خسرو شکیبایی هم رفت"...

 حالا فقط می خوام بگم خیلی خاطره دارم از صداش ، از کلامش،  "سین" هایی که فقط او از پس ادا کردنشون بر می اومد و...

 گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي

خسرو شکیبایی چرا در نمی‌گذرد؟...

چه زود رفت رضای" کیمیا" و "خانه ی سبز" و استاد فلسفه ی عاشق پیشه و آشفته ی "هامون"

 

لینک نيلوفر. | یکشنبه سی ام تیر 1387 | 19:54 |