تو زنگ میزنی، از "میم" می گویی. تعجب می کنم اما امیدوار می شوم، خوشحال می شوم. فکرهای بد را دور می ریزم. دوباره زنگ می زنی، از اس ام اس جدید "میم" می گویی، بعد دنیا روی سرم خراب می شود، اشک هایم را که ندیدی، دیدی؟ حدس هایم درست بودند.
زانوهایم را توی بغلم جمع کرده ام. روی پوستم دست می کشم، دردم می آید. حس می کنم چیزی باقی نمانده تا روحم. روحم؟ کدام روح؟ خوب که فکر می کنم می بینم آنقدر در خودش جمع شده، مچاله شده که این تن برایش زیادی بزرگ است.
من دلم دوستانی می خواهد که بخندند، شلوغ کنند، داد بزنند. از آن خنده هایی که پشتشان نتوانم غمی ببینم. من دلم می خواهد باز هم وقتی از رویاهایمان حرف می زنیم، باورشان داشته باشیم. اصلا من خودم هم گیر افتاده ام بین رویاهای رنگی ام و واقعیت تلخ و بیرنگ زندگی. این وضعیت عجیب درد دارد. هربار که به رویاهایم پناه می برم واقعیت مثل بختک بر زندگیم سایه می اندازد. همین جاست که این ناتوانی واقعی کردن رویاهایم مرا غمگین می کند.
این روزها انگار بین زمین و هوا معلقم. پاهایم را که زمین می گذارم، قدم که بر میدارم، زمین زیر پایم سفت و سخت نیست. این برای من دلهره آوره، ترس آوره. این ترس و دلهره تا عمق شب هایم هم نفوذ کرده است.
باز هم بنویسم؟ آنقدر آشفته ام که این سطور برایم مثل کلماتی درهم و برهم هستند، همین. فقط خواستم بگویم من عمیقاً غمگینم برای او، تو و خودم. من عمیقاً نگرانم که این باد مرا با خودش ببرد. راستش را بخواهی، حس می کنم ترک برداشته ام.
دست ها و پاهایم کوچک می شوند، خودم را می بینم کنار بابا. دستهایم حلقه شده اند دور گردنش. دور وبرمان ریخت و پاش است. مامان می آید و می رود و من هربار لبخندی به پهنای تمام صورتم به او می زنم. به بابا نگاهم می کنم. آروم می پرسم: پس کی تمام می شود؟ "تمام شد." چشمانم برق می زنند. بادبادک را به دست می گیرم و می روم.
پسرک نزدیک می شود. از من بزرگ تر است. نگاهی به سرتاپای من می اندازد و می گوید "می خواهی بادبادکت بالاتر برود؟" سری تکان میدهم و نخ بادبادک را به دستش می دهم. ناگهان شروع به دویدن می کند، با سرعت هر چه تمام تر. بهت زده نگاهش می کنم. کاری از من ساخته نیست. برمی گردد، می خندد و دست آخر دوستش را از پشت درخت صدا می زند. حالا هر دو می خندند. کوچک و کوچک تر می شوند و دیگر نشانی از آنها نیست. من بودم ورویای بادبادکی که دیگر نبود. حالا هر روز که از خانه بیرون می روم، اول نگاهی به آسمان می اندازم و بعد نگاهی به تمام پسرهای این شهر. من به دنبال چشمانی که دروغ می گویند، می گردم.
روزهایی که گذشت پر از رویا بودند، رویاهای شیرین. اما من ِ من منتظر تمام شدنشان بود. از همان شبی که کابوسهایم آغاز شدند. به تو گفته بودم که خوابهایم بخشی از حقیقتند، اما تو باور نکردی. از همان روزی که پلک چپم می پرید می دانستم که خبر بدی در راه است. اما این بار خواستم باور نکنم، خواستم مثل تو باشم. باور کنم که ناخودآگاهم این یک بار را اشتباه می کند. اما.... حالا من و تو هستیم و رویاهای دستمالی شده مان. می دانی تا صبح باور نکردم. گفتم حیله ی شب است. اما سپیده، نماز را که خواندم باورم شد که دیگر تمام شد. باورم شد که بازی خوردم مانند همان روزهای کودکی. نمی دانم چرا سرنوشت من و سرزمینم به بازی خوردن گره خورده است . سرم را روی بالش گذاشتم و به چنار روبری پنجره خیره شدم . بغض امانم را بریده بود. حالا من بودم و بالش خیس. گریه کردم به اندازه ی تمام فریادی که در حنجره باید خفه اش می کردم. گریه کردم برای تمام لبخندهای این روزهایمان، امیدهایمان، سادگی هایمان و دست آخر برای تمام رویاهای دستمالی شده مان.
چشمانم را باز می کنم. لباس می پوشم. حالم خوب نیست. گُر گرفته ام. همه ی این ها را می گذارم پای حسهای زنانگی ام. بیرون که می روم. سرم را پایین می اندازم، مبادا آدمها را ببینم. مبادا بچه ها را ببینم و لبخند نزنم. من غمگینم، دلزده ام. اصلا چه فرقی می کند... تو فکر کن حال من خوبه، خوب تر از همیشه!
۲۳ خرداد ۸۸
شما کدوم "بو" و یا "عطر" رو دوست دارید توی اون شیشه ها نگه دارید؟ روی اون شیشه چه برچسبی میزنید؟
باشد اما
حتی نمی خواهی
به دیدن درخت نارنج بیایی
که شکوفا شده در حیاط خانه ام؟
"شاعر گمنام"
پ.ن. ۱. از همه ی دوستان خوبم ممنونم....
پ.ن.۲. در این مدت برای نوشتن در اینجا چندان وقت آزادی نداشتم ولی حالا.... نمی دانم چه چیزیست ولی می دانم که هست! یه چیزی که احساس میکنم دیگر اینجا نمی توانم بنویسم....نمی دانم ... شاید اولشه!!:)
حالا فقط می خوام بگم خیلی خاطره دارم از صداش ، از کلامش، "سین" هایی که فقط او از پس ادا کردنشون بر می اومد و...
خسرو شکیبایی چرا در نمیگذرد؟...
چه زود رفت رضای" کیمیا" و "خانه ی سبز" و استاد فلسفه ی عاشق پیشه و آشفته ی "هامون"